به گزارش خبرگزاری مهر به نقل از روابطعمومی رویداد، نشست تخصصی «از سقاخانه تا نوسقاخانه؛ بازخوانی یک جریان» با سخنرانی آیدین آغداشلو و محمدرضا مریدی و به اهتمام شایان شعبان، پنجشنبه اول مرداد در گالری ایرانشهر برگزار شد.
شایان شعبان در ابتدای این نشست توضیح داد: محور اصلی گفتگو در این نشست، بازخوانی جنبش سقاخانه در ایران است که منبع اصلی آن از اوایل دهه ۴۰ شمسی در بینال سوم نقاشی تهران با نامِ گروهی که توسط کریم امامی و جمعی از هنرمندان پایهگذاری شد، آغاز میشود. این موضوع به عنوان موضوع پایاننامهام بر محور این جنبش انتخاب کردم که حاصل آن برگزاری ۲ نمایشگاه در گالری جاوید بود و کاتالوگ برای هر ۲ نمایشگاه منتشر شده است.
سپس، آیدین آغداشلو هنرمند نقاش پیشکسوت و پژوهشگر هنر با اشاره به کاتالوگ نمایشگاه و هنرمندان سقاخانهای گفت: من در واقع با این هنرمندان رفاقت کردهام؛ درست مانند جورجیو وازارلی که در اوایل قرن شانزدهم با هنرمندان بزرگ دوره رنسانس آشنا بود و شرح حال آنها را نوشت. من همزمان با کل جریان هنر معاصر ایران زندگی کردهام. تمام این دوران را دیدم و با همه این هنرمندان رفاقت کردم؛ گاهی تندخو بودم و حتی با برخی از آنها بحث و با تکتک شان قهر و آشتی کردم.
تلاش برای بازشناسی جایگاه هنرمندان سقاخانه؛ از زنده رودی تا تناولی
وی همچنین به رقابتی اشاره کرد که در آن دوران میان «دانشکده هنرهای تزیینی» و «دانشکده هنرهای زیبا» وجود داشت و توضیح داد که بنیانگذاران جنبش سقاخانه عمدتاً شاگردان هنرهای تزیینی بودند؛ زیرا در آن مقطع، مدیریت دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران زیر نظر هوشنگ سیحون بود که او سختگیریهایی اعمال میکرد که باعث میشد بسیاری از هنرمندان نتوانند وارد دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران شوند و در نتیجه، دانشکده هنرهای تزیینی با تلاشهای هوشنگ کاظمی تشکیل و به رقیبی برای دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران مبدل شد.
آغداشلو درباره اهمیت روایتهای شفاهی و خاطرات گفت: هرچه از دهه ۴۰ دورتر میشویم، فاصله نسلی بیشتر میشود. مشاهده مستقیم و روایت خاطرات، نسبت به تحلیلهای بعدی مزیت دارد، هرچند این خطر وجود دارد که خاطره به تخیل تبدیل شود. برای همین است که شنیدن این روایتها برای من جذاب است، چراکه ما سعی میکنیم پازلهای تاریخی را کامل کنیم.
این هنرمند نقاش، نمایشگاه «از سقاخانه تا نوسقاخانه» را یکی از اولین و مهمترین تلاشها در زمینه نمایش آثار مکتب سقاخانه دانست و عنوان کرد که اکنون دوران جمعبندی و یادآوری این دوران فرا رسیده است و وظیفه هنرمندان و پژوهشگران جوانتر مانند شایان شعبان است که در تکمیل و تدوین این مسیر ادامه دهنده راه ایشان باشند.
سقاخانه؛ جدال بر سر پیشگامی و لذت بازی با سنتها
در ادامه نشست، شایان شعبان به عنوان کیوریتور نمایشگاه «از سقاخانه تا نوسقاخانه»، همچنین به سال ۱۳۴۱ اشاره کرد که برای نخستین بار در «سومین بینال نقاشی تهران»، کریم امامی به صورت جدی به این جریان پرداخت و با نامگذاری «سقاخانه»، چهار هنرمند حسین زنده رودی، فرامرز پیلارام، منصور قندریز و بهزاد گلپایگانی را معرفی کرد. بعدها در سال ۱۳۵۶ و در نمایشگاهی همزمان با افتتاح موزه هنرهای تجسمی معاصر تهران، هنرمندانی چون صادق تبریزی، پرویز تناولی، ناصر اویسی، منصور قندریز، ژازه تباتبایی و مسعود عربشاهی نیز در این گروه قرار گرفتند.
وی با اشاره به دیدگاههای مختلف، از جمله نظرات رویین پاکباز عنوان کرد: برخی معتقدند منصور قندریز و مسعود عربشاهی به دلیل رویکرد «نو-سنتگرا»، کاملاً در طیف سقاخانه قرار نمیگیرند. در نمایشگاه اولی که برگزار کردن، بر اساس گفتههای کریم امامی، هر هفت هنرمند اصلی را در این جرگه قرار دادم و آنها را به سه گروه تقسیم کردم؛ گروه اول شامل حسین زنده رودی، فرامرز پیلارام و پرویز تناولی که نگاه تجریدیتری داشتند. گروه دوم شامل منصور قندریز و مسعود عربشاهی با نگاه اسطورهمحور بودند. گروه سوم نیز شامل صادق تبریزی، ناصر اویسی و ژازه تباتبایی بودند که نگاهی فیگوراتیو داشتند و در واقع حد فاصل میان هنرمندان قهوهخانهای و سقاخانه بودند.
در ادامه نشست، محمدرضا مریدی تأکید کرد که به جای تمرکز صرف بر اینکه «چه کسی اولین بود»، باید به دنبال شناخت دلایل اجتماعی این اتفاق بود؛ بدین معنا که چرا این جریان در آن مقطع شکل گرفت و ضرورت اجتماعی آن چه بود. به باور وی، تحلیل دلایل شکلگیری این جریان، بسیار ارزشمندتر از پرداختن به روایتهای شخصی و ادعاهای فردی است.
وی، پرسشهای بنیادینی را درباره ماهیت جنبش سقاخانه مطرح و اظهار کرد: فراتر از شناسایی «اولینها»، مسئله اصلی این است که این هنرمندان دقیقاً چه رویکردی داشتند که توانستند طی ۱۵ سال با چنین اقبالی مواجه شوند تا جایی که آثارشان به عنوان «جنبش هنر ملی ایران» توصیف شود. برای من این موضوع بسیار جذاب است که بدانم در آن مقطع، چه فعالیتی صورت گرفت که چنین توصیفی برای آن به کار رفت.
هنرمندان سقاخانه بیشتر «شرور و شوخ» بودند تا جستجوگر معنا!
سپس، آیدین آغداشلو در توضیح پیشینه این هنر، با اشاره به بازه زمانی اواخر دهه ۳۰ تا دهه ۵۰ شمسی، گفت: تلاش برای جمعبندی این دوران، در واقع نوعی کاوش در تاریخ برای آشکار کردن حضور خود در آن دوران است. آن زمان، کسی فکر نمیکرد که این آثار با تفسیرهای عمیق و هوشمندانهای که امروز ارائه میشود، خلق شده باشند. فضای حاکم، فضای شوخی، سربهسر گذاشتن و بازی بود. برای مثال، پرویز تناولی خودش را در قالب دیوانه بازی قرار داده بود و آثار عجیب و غریب، مجسمههای فلزی از فرهاد و شیرین و کارهای کاشی میساخت که برخی از بهترین آنها را در مجموعه بانک ملی دیدهام. در آن دوران، هنرمندان بیشتر مجموعهای از افراد شوخ، شرور و شیطان بودند تا کسانی که به دنبال یک جستجوی معنایی یا مفاهیم عمیق میگشتند.
وی تصریح کرد: بسیاری از این هنرمندان در آن زمان بهطور دقیق نمیدانستند چه میکنند و این محققان بعدی بودند که تفاسیر و مفاهیمی را به آثار آنها منسوب کردند؛ هرچند بخشی از آن تفاسیر واقعیت داشت اما در اصل، روح حاکم بر آثار، بیشتر برخاسته از شمایلشکنی، پردهدری و نوعی شرارت هنرمندانه بود تا برنامهریزیهای نظری پیچیده.
وقتی هنر عامیانه، مسیر سقاخانه را باز کرد/ مدیون حسین زندهرودی هستیم
آغداشلو در تحلیل ساختار این جنبش عنوان کرد: اگرچه کریم امامی نام «سقاخانه» را ابداع کرد اما وی معتقد است نقاشی خطی که یکی از شاخههای این مکتب است، در آثار فرامرز پیلارام جایگاه ویژهای یافت و به زمینه اصلی کارهای او تبدیل شد.
این هنرمند همچنین به تحول در آثار منصور قندریز اشاره کرد و گفت: قندریز پس از دورهای از نقاشیهای فیگوراتیو و ماتیسوار، به سوی تصاویری رفت که شباهت زیادی به رویکرد پیشین حسین زنده رودی داشتند. ما مدیون حسین زندهرودی هستیم؛ او بود که به این فرمها شکل داد. بسیاری از هنرمندان سقاخانه، الهام خود را از طلسمها و جامهای مسی کندهکاری شده با اعداد و نمادها گرفتند. هنر عامیانه برای آنها بسیار حیاتی بود.
هنرمندان سقاخانه خودآگاه یا ناخودآگاه در جستجوی آرکتایپها یا کهنالگوهای گمشده و افولکرده هنر قدیمی ایران بودند
آغداشلو به تحلیل ریشههای بصری و مفهومی آثار جنبش سقاخانه پرداخت و اظهار کرد: این هنرمندان، چه بهطور آگاهانه و چه شاعرانه، در جستجوی آرکتایپها یا کهنالگوهای گمشده و افولکرده هنر قدیمی ایران بودند؛ هنرهایی که پس از افول در دوران رسمی، حیات خود را در قالب هنرهای عامیانه و مردمی حفظ کرده بودند. در آن دوران، نقاشی قهوهخانهای جایگاهی میان روشنفکران نداشت و این هنرمندان خودشان را برتر نمیدیدند اما بعدها روشنفکرانی این هنرها را بازشناختند و به جایگاهشان آوردند. برای من جالب بود که ببینم چگونه نقاشیهای تراز اول در کنار نقاشیهای فرودست روی قلمدانهای اواخر دوران قاجار قرار گرفتند و این تضاد، بخشی از جستجوی این هنرمندان برای یافتن آرکتایپهای گمشده بود.
در بخش پایانی نشست، محمدرضا مریدی پرسشی مطرح کرد که آیا جنبشهای هنری با محوریت باورهای مذهبی در آن دوران، در واقع ابزاری برای ساختن سدی ذهنی در برابر نفوذ کمونیسم بودند؟ و عنوان کرد که این ایده در دوران جنگ سرد (بهویژه در سال ۱۹۶۰ میلادی)، به یک استراتژی تبدیل شد تا در کشورهای مختلف، از طریق ارجاع به باورهای اسلامی (در ایران باورهای شیعی و در مصر باورهای دیگر)، ستونی در برابر نفوذ ایدئولوژیهای چپ ساخته شود و در نهایت به ابزاری سیاسی تبدیل شود. آقای آغداشلو آیا به عنوان ناظر و شاهد آن دوران، چنین تصویری را اغراقآمیز میبیند یا واقعاً چنین هماهنگی سیاسی – هنری وجود داشت؟
آغداشلو نیز در پاسخ، این تحلیل را رد و اظهار کرد: وضعیت به این صورت نبود و هنرمندان از چنین هماهنگیهایی خبر نداشتند. آثار و رویکردهای آنها بیشتر مانند قطعات پازل در کنار هم قرار گرفتند و حتی بسیاری از این کارها در ابتدا با نوعی شوخی و نگاه متفاوت انجام میشد.
وی تأکید کرد که نباید تحلیلی را بیش از حد پیش برد و دچار اغراق شد، چرا که چنین برنامهریزی سیاسی، منظم در میان آن هنرمندان وجود نداشت و مثلا هنرمندان عراقی از کار هنرمندان مصری خبر نداشتند.
نظرات کاربران